تبليغاتX
فقط برای تو مهدی جان
ای منتظر غمگین مشو !! قدری تحمل بیشتر...
عرفه روز عرف است...

و من آنقدر از من هایم حرف می زنم که یادم می رود جمعه مال کس دیگریست!

جمعه می آید و انگار

تشنه لب مهمان فرزندش می شود

بوی سیب در کوچه پس کوچه های طاوسی می پیچد

جمعه عرفه است روز عرف...

نگارش در تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388 توسط "نعیمه پورصالحی" |

در خاک فرو رفتن و از خلق بریدن!

این بود همه آرزویم من ای یار!

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط "نعیمه پورصالحی" |
باران به صورت خیسم می خورد

و نمی فهمم خیس می شوم

من به قطرات وحشی و بی رحم باران به چشم لطف نگاه می کنم اما

تمام این دنیا برای زمین زدنم گامی بزرگ برداشته اند

من نه خودم

نه تو را

نه هیچ کس دیگر را این روز ها دوست ندارم

- جز آنها که خط قرمز هایم هستند و  او که باید بداند می داند-.

من از انبار احساسات برای دیگران حالم به هم می خورد اما برخی گمان میکنند تشنه پرت گویی هستم

من از هرچه می بینم منزجر شده ام

اینجا

جای

ماندن

نیست

بی خود

دل

خوش

کرده ام

به

این دنیای پوچ که دور خودم ساخته ام

جز به خدا نباید امید بست

من می خواهم از این جا بروم

خیلی زود

زود!

نگارش در تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط "نعیمه پورصالحی" |
بسیجی بودن به سن و سال نیست

به شو رو حال است

بسیجی دریاست

و اندیشه مردابی اگر که در چاله های تحجر و واماندگی نمانده بودند-قطعا- اورا

خیال پرور و احساساتی  نمیدیدند و نمینامیدند

بسیجی آیینه است

فریاد نور!

نگارش در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط "نعیمه پورصالحی" |
سلام.

 رفته بودم مشهد........

 جاتون خالی اونجا یه سری کلاسهای علمی داشتیم که به نظرم براتون بگم جالبه...

اول همه تو قطار آ.چیتچیان( استاد ما و شاگرد استاذنا اخوت) یه برگه دادن که توش نوشته بود اسم اردو: جمع اضداد!!!!!!!!!!!!!

ما هم همه با کلی سوال وارد  شهر مشهد شدیم( راستی تو قطار یه بای بای با امام رضا کردیم قبل همه چی) اولین جلسه استاذنا مغز مبارک همه دوستان رو یه سرویس دهی مجدد کرد یعنی هرچی از زیارت تو مخمون بود اومد کف زمین!!!!!!!!!!!!

ایشون گفتن آدم عاقل(!!!!) باید جمع اضداد باشه این اضداد در حیطه خیر و شر نیست  بلکه فقط در حیطه خیر است یعنی چی؟؟ مثلا جناب عالی این صفت رو داری که می تونی توی تنهایی درس بخونی  حالا باید بتونی این صفت رو که در جمع و شلوغی هم درس بخونی پیدا کنی... اگه تاحالا آدم منظمی بودی باید بتونی اگه توی محیط بی نظم قرار گرفتی با اون محیط کنار بیای و ...

مشق دیگه ای که مطرح کردن این بود که بریم یه سر زیارت جامعه رو بخونیم ببینیم در مورد ائمه توش چی نوشته....( نتیجه رو متعاقبا می گم)

 اضداد رو کلی مثال زدن و مارو سر اذان فرستادن حرم( تا قبلش فرصت نداشته باشیم با کلی سوال سرشونو درد بیاریم) رفتیم حرم البت خوب شد با بچه ها رفتیم جون اگه تنها می رفتیم....!!!!!

برا این می گم مخ ماها همه سرویس شد چون یکی از مثال های اضداد این بود که شما باید یاد بگیری اگه همیشه می رفتی فلان جای حرم بهت فاز می داد حالا باید بتونی با هر وضعیتی تو حرم حال کنی

رفتیم تو حرم بدون اینکه به روی خودمون بیاریم که باید جمع اضداد و این حرفا رو بفهمیم گفتیم خب بریم زیارت جامعه رو یه نگاه بندازیم!!!!!!!!!!!!!

مهمترین نکته ای که تو کل سفر برای ما از زیارت جامعه در اومد این بود که طبق فراز اول زیارت( السلام علیکم یا اهل بیت النبوه...) سیستم دنیا مثل یه خونه بزرگه ( بیت) توی این خونه بزرگ اتفاقات زیادی می افته( مختلف الملائکه= آمد و شد ملائکه) و این اتفاقات بی ربط به دنیای ما ها نیست چون توش معدن رحمت و جایگاه رسالت و از همه مهمتر یه اهل بیت داره.... و طبق فراز های بعدی تمام قوام این دنیا به اون خونه است... انگار هر اتفاقی قراره بیفته تو هر نقطه دنیا از زیر دست اهل اون خونه می گذره! ( البته جهت اثبات مباحث حضوری هم می تونم در خدمتتون باشم) اصلا واضح تر بگم آدم ها هرکاری که بخوان بکنن تا با اون آدم ها ارتباط نگیرن به هیچ جایی نمی رسن با اجازشون اون ادم ها اهل بیت پیامبر هستن....

از بازگو کردن باقی نتایج فوق العاده شگفت انگیز بررسی این دعا صرف نظر می کنم

وای جالب ترین اتفاقی که افتاد این هدیه امام رضا به من بود که استاذنا اومدن تو کوپه ما... در حالیکه قرار بود بیان جواب سوال یکی دیگه رو بدن..... تمام سوال های بنده رو برای برنامه ریزی یه ساله زندگیم بهم دادن( این مساوی بود با آرامش خاطر بنده و قوت گرفتن اعضا جهت کار کردن در این سال)

------------------------------------------------------------------------------

پ.ن۱: استذنا جناب آقای اخوت استاد قرآن بچه های مدرسه هستن که هرکس با من سرو کار داره ایشون رو میشناسه

پ.ن۲: اگر در مورد اضداد یه کم گیج شدین( البته ماهم یه کم گیج شدیم و تا الان هنگ هنگیم) می تونیم بیشتر در موردش حرف بزنیم

پ.ن۳: جمع اضداد بشیم و زیارت جامعه بفمیم صلوات....

پ.ن۴: راستی ما به نتیجه عملی رسیدیم که واقعا هرجا رفتیم زیارت جامعه بخونیم جون من این کارو بکنین ضرر نمی کنین!!!

یا علی

نگارش در تاريخ شنبه هجدهم مهر 1388 توسط "نعیمه پورصالحی" |
خدایا آنقدر دوستت دارم که گاهی می خواهم تمام اجزای بدنم از مهرت تجزیه شوند

خدایا آنقدر دوستت دارم که گاهی دلم می خواهد از عشقت بالای برجک خانمان بایستم و فریاد بزنم: عاشقت هستم

خدایا آنقدر دوستت دارم که گاهی می خواهم تا ابد به مخلوقاتت نگاه کنم

خدایا آنقدر دوستت دارم که گاهی می خواهم وسط خیابان دانشگاه بایستم و بلند بلند گریه کنم.

 

 

خدایا هرچه بیستر پیش می روم و ثانیه های بیشتری از زندگی هام را می بینم دلم می خواهد همیشه عاشقت بمانم..... همیشه....

نگارش در تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط "نعیمه پورصالحی" |
دلم گرفته

از این بی دردی ها و بی خیالی ها

می خواهی نقاشی کنی.... حالا هرچه میخواهی بکش از بدترین صحنه ای که ممکن است تا قشنگ ترین چیز خلقت را که میخواهی بکش.... اما برای کشیدن بوم نقاشی ات یک پایه می خواهد یک پایه که بومت روی آن بایستد....................

ما داریم با این گند کاری هایمان پایه بوممان را خراب می کنیم پایه ای که در هیچ مغازه تازه اش را ندارد

....ندارد!!!!!

 

یا نمیفهمیم( که بعید است) یا خودمان را به نفهمی می زنیم

دلم گرفته از این بی دردی ها و بی خیالی ها

 

پ.ن: از غیر مودبانه حرف زدن عذر می خواهم.

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 توسط "نعیمه پورصالحی" |
من یک آدمم

دست دارم

پا دارم

گوش دارم

چشم دارم

 

 

اما همش همینارو می بینیم

باورمون نمیشه من فقط اینی نیستم که پشت کامپیوتر نشسته

این نیستم!

نگارش در تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 توسط "نعیمه پورصالحی" |
گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود

تنهاتر از مسیح کسی بر صلیب بود

مولا نوشته بود:بیا.. ای حبیب ما

تنها همین!!! چقدر پیامش غریب بود

نگارش در تاريخ دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 توسط "نعیمه پورصالحی" |

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود...

نگارش در تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388 توسط "نعیمه پورصالحی" |
درباره وبلاگ



ولی چه غم مارا ؟؟؟
که عاشقیم و مجازات عشق سنگین است..
در آن شبی که چراغ خموش خیمه تو مجال رفتن داد
به خیمه گاه تو ماندیم
جرم ما این است




باغ های از ازل تا ابد کویر می شوند
ناگهان به خود می آیی و
زمان رفتن است
وای..
لحظه ها چه زود پیر می شوند






کجاست منتظر تو؟

چه انتظار غریبی...

تو بین منتظران هم.. عزیز من!

چه غریبی.

عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت

چه کودکانه سپردیم دل به بازی قسمت

چه بی خیال نشستیم

نه کوششی نه وفایی..!

فقط نشستم و گفتم: خدا کند که بیایی...!





حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای...
اینجا
برای عشق شروع مجدد است




دل ها آرام نمی شود انگار..
سایه ات را دنبا می کنند
در گوشه و کنار کوچه انتظار
گه گاه رهگذری
می آید به نام امید
نوید انتظار می دهد
چون تو می آیی...






کرانه دریا دور تر است
یا انتهای افق نگاه تو؟
انتهای افق دیدت تا ابد
اما کرانه ی دریا چه؟؟
به اندازه دو وجب
از دست های کودکی نوپا
در کنار ساحل..





زیبا اما منتظَر وچه محسوس
منتظر...
من... زشت اما منتظر
و چه ملموس منتظَر
دنیا وارونه است نه برادر؟؟





قرار از دلی می گیرد
و ان یک دل مدت ها قبل
او را بی تاب کرده بود...
و در این میان
تمام خاک و افلاک در تحیر...!






بگذار دل ها بی قراری را تجربه کنند
و کسی در انتظاز بماند تا آنها
تازه تازه
بی قرار شوند
وقتی صبح شد
هوس فرار به سرشان می زند..
و کسی که در انتظار بود از انتظار
بیرون می آید
به هیم آسانی
اما چه کسی می داند...؟




بگذار کبوتر ها عاشق بمانند
بگذار پرستو ها تا ابد زمین هجرت کنند
بگذار خواب لک لک ها در ازل زمان بماند
تا مگر چند دل باقی مانده پرواز یاد بگیرند...
فقط چند دل!!

پست الکترونیک
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها


قالب وبلاگ